تبليغاتX
حديث مهربوني







نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



دوستان عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات
 





اخر عاقبت چت رووم               

 

ازش تو وبلاگم فقط چندتا نظر داشتم که این اخری تو این خونه تکونی پاک شد

راستی هر کسی هر فرمایشی با من داره توی همین پست به صورت خصوصی یا هر جور دیگه که دوست داره بگه

میخواستم شماره موبایلمو بزارم که یاد یه چیز افتادم ترسیدم

هرکسی خلاصه کاری داشت رودربایستی نکنه

سلام

سلا به همه

یادش به خیر اون قدیما که میرفتم چت رووم اینجوری سلام میکردم

اره همون چت روومی که خیلی هارو دیدم

هنوز با دوتاشون در ارتباطم

یادمه یه شب که خیلی دختر اونجا بود

یکی اومد

یاس با رنگ قرمز

بعد چند دقیقه از من خواست باهاش خصوصی بچتم

خب ماهم بیکار گفتیم باشه

همون شب ایدی دادیمو گرفتیم

اون موقع 23 شهریور 86 بود

بعدا فهمیدم که از اسم مهدی یعنی اسم من خوشش میومده

خودش بهم گفت

ما خیلی ناراحت بودیم که اول مهر شاید رابطمون تموم شه

من تو ابان خط خریدم

یک هفته بعد اونم خرید

از من شمارمو خواست

بهش دادم

شمارشم بهم داد

من گوشی نداشتم

ولی اون داشت برا همین به خونمون زنگ میزد

یادمه دفعه اول فقط خندید و هیچی نگفت

بعدش که زنگ زد

یعنی فرداش تو تبریز شهرشون برف اومده بود

یادمه به بهونه کتابخونه رفته بود بیرون و بهم زنگ زد

همون روز خورد زمین

همون روز هم اعتبارش واسه اولین بار فکر کنم بود که تموم میشد

من تو اذر گوشی گرفتم

ان هفتاد

عین گوشی اون

اینارو بیخیخ تا 16 بهمن 87

هنوزم با هم بودیم

دیگه به اوج رفاقت رسیده بودیم

من با خیلی دخترا بودم

ولی اون فقط با من بود

خودشم میدونستا

خب به قول خودمون خوشبختانه یکی از بستگانش مرد

پدر بزرگ دختر خالش

اونا هم چهلمش اومدن تهران

واسه اون لحظه بی تابی میکردیم

از چند روز قبل هر روز چند ساعت با هم حرف میزدیم

اون سه روز خیلی خوش گذشت

نه اون دوروز

چون روز سوم نمیدونم چی شده بود که اصلا نتونستیم خوش بگذرونیم

من خیلی سعی کردم جلوش کاریو که نکردمو نکنم

منظورم گریست

ولی اگه یکی یه روضه کنار گوشم میخوند حتما گریم میگرفت

خب اون رفت یعنی 19 بهمن

گفت تا وقتی زنگ نزد منم نزنم

که همون شب تا صبح اس ام اس بازی کردیم

وقتی رفت تبریز بهم وب داد

واسه اولین بار بود که موهاشو میدیدم

و واسه اولین بار بود که مامانش اومد

خب اون روز جرقش زده شد

خب گفت باید باهاش بهم بزنم

خودشم نمیتونست باور کنه

البته اینم بگم مادرش منو میشناخت

یکی از اون سه روز هم با ما اومد بیرون

فقط توقع چنین کاریو نداشت

6 اسفند تولدم بود که اصلا یادش نبود

خب خلاصه 8 اسفند با هم خیلی حرف زدیم

و تموم شد

همون روز یه بنده خدایی که اصلا نمیشناختمش بهم اس ام اس داد

گفت دوست خواهر زادمه

شمارمم از گوشی اون بدون اجازه برداشته

با هم رفیق شدیم

11 اسفند بود

خیلی دختر معصومی میخورد

واقعا هم بود

از اینایی که تو زندگیش دوست نداشته با کسی رفیق شه ولی یهو تصمیم گرفته

به قول ساناز از اینایی که کمبود پسر تو زندگیش داشته و اماده ی رفاقت با کسی بوده

اینم بگم اولین کسی بود که با تلفن امسال باهاش حرف زدم

همون موقع که سال تحویل شد بهم زنگ زد

از تو حموم

میخواست اولین صدایی که میشنوه صدای من باشه که سالش مبارک بشه

که شد

اخه فرداشبش داداشش فهمید انقدر گریه کرد

بیخیخ

من هنوزم سیمینو فراموش نکردم

خب به خاطر این اتفاق با مژگان هم بهم زدم البته هنوزم یادم میکنه از خواهر زادم سراغموم میگیره

7 فروردین یه دختررو دیدم

که 9 فروردین چسبیدم بهش

کلا سه بار دیدمش

دوازدهم با هم سر یه موضوع دعوا کردیم

سیزدهم پارک شهر کتابخونش تعطیل بود

چهاردهم هم تا ساعت دو باز بود

چهاردهم که رفتم تیریپ قهر ورداشتم باهاش

خودش به دوستم گفت که به من بگه برم پیششون

خلاصه بیخیخ با اونم دوست شدم ولی هنوز سیمینو فراموش نکردم

30 فروردین سیمین اس ام اس مجانی داد

جوابشو دادم

شب زنگ زد

حرف زدیم دلیل کارشو هنوز بهم نگفت

بعد از چند روز یکی از دوستای دخترم

در مورد سیمین حرف زد

بهش گفتم

شمارشو به زور گرفتو مارو با هم اشتی داد

خب ما باز هم فقط در حد اس ام اس با هم بودیم

تا اینکه دو روز قبل از امتحان نهایی شیمی پیش بهم گفت دست از سرش بردارم

نامزدش بفهمه بد میشه

من کلا در مورد هرچی فکر کنم بر عکسش اتفاق میفته

ولی به خدا 24 بهمن بهم که زنگ زد گفتم اگه قرار نامزد بگیره قبل عید بگه یااگه نشد

بهم نگه منو بپیچونه و بعد از کنکور بگه

خلاصه بیخیخ

من هم از طرز حرف زدنش هم از موقع گفتنش خیلی ناراحت شدم

به هر کسی هم درد و دل میکردم میگفت دروغ گفته

خودمم باورم شده بود

اما چرا؟

من 3تا اوردم

کنکور رو هم زیاد خوب ندادم

28300

رتبم شد

به خدا هم سر سراسری هم ازاد بهش فکر کردم

یه چیز دیگه خواهر زادم هم اواخر اردیبهشت بود که داشت گوشی بابامو نگاه میکرد یهو دید که ۱۱ فروردین سیمین اس ام اس داده منم یادم اومد اون روز گوشی بابام دست من بوده ضد حالی خوردما

تا اینکه چند روز پیش خواهرم دعوت شد تبریز واسه یه عروسی

از اونجا زنگ زدو اسم پدرشو پرسید شغل پدرشو هم پرسید

ادرسشو هم گرفت

رفت دم خونشو مطمئن شد که واقعا ازدواج کرده

دیروز یعنی 20 مرداد بهم گفت نمیدونم چرا اما شمارشو هم اونجا داده بود به همسایه هاش

از دیروز خیلی خوشحال شدم که حد اقل بهم دروغ نگفت اما ناراحت شدم که چرا اون موقع اونجوری گفت

تا اینکه امروز زنگ زده بود به خواهرم

وقتی فهمیده بود از طرف منه

گفته بود مزاحم نشو

کسی که نیست قضاوت کنه

ولی من مزاحم بودم یا خواهرم؟

من خواستم با اسم مهدی دوست شم

من شماره ی مهدیو گرفتم

من به مهدی زنگ میزدم

من بودم که حاظر شدم با اینکه میدونستم مهدی بیشتر از 8 تا دوست هم زمان داره اما بازم باهاش دوست شدم یا اون

تازه در اخر هم اون زنگ زده بود به خواهرم

اون گفت که با اومدن چند تا دختر یادم میره تموم روزاو شبا که با هم بودیم

از بعد 8 اسفند 87

سهیلا مژگان نازلی ساناز شقایق تینا ایلار پرینازنگار ثمن اذر با بودن اینا یادم نرفت

راستی این ساناز

یکی از دوستای من که توی همین وبلاگ برام نظر گذاشت و باهاش دوست شدم

بیشتر از 20 بار باهاش قرار گذاشتم و شاید بیشتر از چند شبانه روز باهاش حرف زدم که توی این واسه خودش رکورد داره

اون در مورد سیمین گفت که حتما با کسی دوست شده اون سیمین رو یه دروغ گویی متهم کرد و ازش خیلی خوشش اومد که تونسته بود منو بزار سر کار

ولی اون اشتباه میکرد

چون اون راست گفت

و واقعا ازدواج کرده بود

ولی اینو هم بگم که ساناز با اینکه اصلا از سیمین خوشش نمیومد ولی منو تا اونجا که تونست تنها نذاشت

خیلی دمش گرم اگه هم با هم بهم زدیم خب بیچاره خسته شده بود

ولی اینم بگم با من بودن خیلی سخته

سهیلا هم اولین کسی بود که منو خواست دل داری بده

از اون هم ممنونم

راستی این همونی بود که منو سیمین رو با هم اشتی داد

و خواهر زادم

که واقعا هم واسه اون ارزوی خوشبختی کرد هم من

هم سنیم

دمش گرم

توی این مدت همه رقمه هوامو داشت

اصلا نخواست و نزاشت که خودمو اذیت کنم

با سیمین هم دوست بود

راستی یه چیز دیگه نمیدونم چرا ولی خودم فکر میکنم که این وبلاگ با همین پست بسته میشه

به تموم اونا که اومدن و خوندن خسته نباشی میگم دمشون گرم

به پیشرو گفتن چرا رپ میخونی گفت واسه اینکه خودمو خالی کنم

منم اگه بازم خواستم خودمو خالی کنم

شاید برگردم

و اینکه تنها کسی که هیچوقت منو تنها نذاشت خدا بود

با اینکه من خیلی بی معرفتم

یه چیز دیگه هم بگم و برم

قرار بود تموم شعرای توی سیستمو بزارم اخه به خواهر زادم قول دادم

ولی همینجا میگم میریزم تو سی دی میرم بهش میدم

این بهتر بود

همتونو به خدای واحد میسپارم

همرو بیخیخ خدارو عشقه

من نه مزاحم بودم و نه عاشق یه ادمی بودم که سیمین واسم یه ادم خاص شده بود

خطاب به همه ی اونا که منو عاشق خطاب میکردن

ارزوی موفقیت واسه همتون

از طرف یه ادم معمولی

مهدی


 
 

[+] نوشته شده توسط بچه محل در 8 قبل از ظهر | |           







<-PostTitle->

<-PostContent->

[+] نوشته شده توسط <-PostAuthor-> در <-PostTime-> |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
سفارش قالب & داریوش قالبساز

.....